کوندرا و جاودانگی کوندرایی

روانشناسی آثار میلان کوندرا

جاودانگی کوندرایی یا میل به جاودانگی کوندرا

میلان کوندرا از چهره‌هایی است که در بدو ورود به کشور‌مان هم چون بسیاری کشور‌های دیگر، با استقبال عظیم خوانندگان روبه رو شد. خواننده ایرانی بخشی از جهان خود را در آثار این چهره‌ برجسته ربع پایان قرن بیستم می‌‌بیند. میلان کوندرا  در ایران به مدد‌‌‌ ترجمه‌هایی از دکتر پرویز همایون‌پور، زنده یاد احمد میر علایی، فروغ پوریاوری و … شناخته شده است و در این گزیده کوتاه سعی داریم با دنبال نمودنمفاهیم بنیادی روانشناسی اجتماعی، تاریخی   به آثار وی بنگریم.

میلان کوندرا و الگوی همجواری Proximics

«فاصله شخصی» اصطلاحی است که در اصل توسط هایدگر برای مشخص ساختن فاصله ثابتی که اعضای گونه‌های غیر تماسی را از هم جدا می‌کند، به کاربرده شد که شاید بتوان آن را محیط یا حباب حفاظتی کوچکی فرض کرد که یک موجود زنده بین خود و دیگر موجودات نگه می‌دارد و چنان که ادوارد. تی. هال مردم شناس می‌گوید: «احساس موقعیت همجواری تا حدودی از امکانات حاضر در رابطه با آن چه هر عضو می‌تواند نسبت به عضو دیگر، واقع در محیط پیرامونش انجام دهد، ناشی می‌شود. در این فاصله، شخص می‌تواند افراد دیگر را نگه داشته و یا بگیرد.»

نام  همجواری‌ها (Proximics ) ریشه در فرهنگ‌های متعدد می‌تواند داشته باشد و همه قبایل فرهنگی را دربر می‌گیرد که بخش عظیمی از آنها مشترک است و بخش دیگری از آنها ریشه در تناقض‌ها دارد. چرا که مثلاً آمریکایی‌‌ها و اروپایی‌ها نکته سنج هستند که به تفسیر و تحلیل درست رفتاری یکدیگر افتخار می‌کنند. تفاوت‌های فرهنگی ریشه در فرا آگاهی افراد دارد و به عدم فهم، کج منشی و یا عدم علاقه و سوء تفاهم‌های شخصی می‌انجامد. تنها با شناخت روابط درون الگویی همجواری‌هاست که می‌توان به درک عمیق خود و دیگران دست یافت. با چنین مقدمه‌ای اگر بخواهیم آثار میلان کوندرا را بررسی کنیم بی‌تردید او را یکی از روشنفکران و تحلیل‌گران چنین روابطی می‌یابیم.

میلان کوندرا در یکی از مصاحبه‌هایش بار‌ها تکرار می‌کند که بحث «همدردی» نیست و توضیح می‌دهد که: «وقتی فرهنگ تا سطح سیاست پایین می‌آید، تفسیر‌ها جنبه سیاسی پیدا می‌کنند و همین باعث می‌شود که درک مردم از سیاست واقعی نباشد. از پیمان یالتا چهل سال می‌گذرد، اما هنوز هیچ کس نمی‌داند آن جا چه گذشته است. این یک ادعای احساساتی نیست. سرزنش هم نیست. نمی‌گویم: «ببینید، ما در اروپای مرکزی به خاطر پیمان یالتا بدبخت شدیم و شما که هیچ ضرری نکرده‌اید، هیچ توجهی به رنج و بدبختی ما ندارید. بحث همدردی نیست، لازم نیست شما برای ما بجنگید و یا حتی اعتراض کنید. مسئله آگاهی و درک است»

میلان کوندرا و بحث همدردی و همدلی

برای دانستن نگرش کوندرا درباره همدردی ، اجازه بدهید یکی از عناصر پویا، دینامیک و مدرن اجتماعی را که کوندرا بر آن تأکید می نماید ، معرفی کنم. پدیده ای که از دیر باز در اجتماع انسانی وجود داشته و روانشناسان اجتماعی-فرهنگی بزرگی مانند ویگوتسکی””Vigotsky و یا نظریه پردازان “سیستم های بوم شناختی” مانند ” یوری برونفن برنر” تلاش کرده اند تا آن را در – سیستم زمانی – “chronosystem” که یکی از شاخصه های هر سیستم پویا و همیشه متغیر است، آنالیز کنند. این پدیده، وابسته به فرهنگ خاصی نیست و یکی از الگوهای فرهنگ ناوابسته است. به عبارتی در سرشت همه انسان ها وجود دارد و نامش همدلی”empathy” ست.
همدلی، محرک رفتار نوع دوستانه “altruistic behavior” است. اعمالی که دیگری از آن بهره مند می شود، بدون اینکه فرد انتظار پاداش از آن داشته باشد. (ایزن برگ و فابس۱۹۹۸) و در کودکان نوپا، برای انتقال احساس های همدلانه خود که بیشتر به کلمه ها تکیه می کنند به کار می رود  و این تغییری است فکورانه. پس یک همدلی فکورانه رخ می دهد و زمانی که توانایی پی بردن به نقطه نظر دیگران بهتر می شود، پاسخدهی از روی همدلی افزایش می یابد. با این حال همدلی یا احساس کردن همراه با دیگری و پاسخدهی هیجانی به شیوه مشابه، با همدردی “sympathy” متفاوت است.

همدلی هیچگاه به همدردی که احساس نگرانی یا تأسف برای مصیبت دیگری است، تبدیل نمی شود. متأسفانه بسیاری از داستان نویسان ما دچار این آفت هستند و با پرورش و تحریک همدردی یا دلسوزی سعی می کنند خوانندگان خود را از نظر احساسی فریب دهند. تذکر این نکته خالی از فایده نخواهد بود که این نوع رفتارها نه تنها منجر به تفکرزایی نمی شود بلکه با احساس انگیزی خواننده و تحریک حس دلسوزی او مسیر تفکر و عقلانیت اجتماعی را سد می کنند. مشکل اصلی این گونه داستان ها آن است که اساسا قادر به توصیف تعارض در شخصیت داستانی خود نیستند و بیشتر زاویه دید بیرونی دارند.

خوشبختانه عمر این گونه داستان ها به اندازه عمر گریه و اشک های تحریک شده مخاطبین خود است و در دنیای امروز و در عرصه جهانی دیگر خریداری ندارند و به مرور زمان نیست و نابود می شوند و یا در بهترین شکل ممکن به صورت یک آیین کهنه در می آیند که تنها مورد علاقه گروهی ساده فکر است و فرهنگ وابسته می مانند و راکد می شوند. اما همدلی موجب برانگیختگی تفکر و عقلانیت اجتماعی می شود. اجازه دهید  ببینیم منظور از همدلی چیست و با حوصله بیشتری آن را تحلیل .همدلی، توانایی قرار دادن خود به جای دیگری- احساس رویدادها و احساسات یک فرد دیگر است به همان صورتی که آن شخص احساس می کند. چنین سازو کاری در ادبیات نمایشی و داستانی به اوج می رسد. طوری که با تغییر زاویه دید بازیگر و مشاهده گر و قرار گرفتن در جایگاه فرد دیگر و ایفای نقش او، همدلی افزایش می یابد. این همان روشی است که در آزمایش “استورمز” برای خفه کردن تعارض بالقوه در نطفه، یعنی پیش از اینکه اتفاق بیفتد، مطرح شده است و در روش دیگری که در عرصه بین المللی به کار می رود، برنامه های مبادله فرهنگی است که بر اساس آن شهروندان یک کشور، در کشور دیگر زندگی می کنند.

علاوه بر این دو روش، ده ها روش دیگر برای افزایش همدلی فرد وجود دارد. به عنوان مثال می توان به  افزایش رفتار کمک کارانه و کاهش پرخاشگری که نتیجه مستقیم ایجاد حس همدلی است، اشاره کرد و در مقوله آموزش هم، همدلی ، خود محوری بودن “egocentric” فرد را درهم می ریزد و به آرامی از آن عبور کرده و فرد را به سمت دیگر خواهی، مشارکت و یک رفتار پیشرفته و مدرن اجتماعی سوق می دهد که سوگیری های شناختی و خطاهای اسنادی را به حداقل می رساند که به این نوع همدلی می گویند، همدلی کمک کارانه.

رمان بار هستی یا سبکی تحمل ناپذیر میلان کوندار
رمان بار هستی یا سبکی تحمل ناپذیر میلان کوندار

 

رمان بار هستی یا سبکی تحمل ناپذیر هستی میلان کوندرا

شاید حالا بتوان تصور کرد که همدردی چه تفاوتی با همدلی دارد و این آگاهی مورد نظر میلان کوندرا او را از درگیر شدن با کج راهه‌های سانتی‌مالیستی همدردی رها ساخته و به یک فرا آگاهی در هم جواری‌ انسان‌ها – به عبارتی فرهنگ‌ها- می‌کشاند. رگه‌های چنین ارتباطی را به وضوح در رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی یا بار هستی میلان کوندرا می‌‌‌توان دریافت. چنان چه کوندرا می‌گوید: «زندگی سابینا با خیانت، ترک خانواده، عشاق متعدد و سرانجام ترک کشورش گذشته است. به گونه‌ای که خودش او را به «سبکی هستی» متهم می‌کند. منظورش زندگی‌ای چندان خالی از تعهد و وفاداری و مسئولیت‌پذیری اخلاقی است که دیگر هیچ پیوندی با زمین واقعیت‌ها ندارد. در مقابل، چهارمین شخصیت او، ترزا، همسر وفادار توماس، چنان عشق بی‌شائبه‌ای به شوهر هوس بازش دارد که سرانجام همین عشق، شوهرش را ویران می‌کند. شوهرش مجبور به ترک کشور می‌شود و در بیمارستانی در سوییس، کار خوبی‌ می‌‌‌یابد، اما ترزا دوست ندارد در تبعید زندگی کند، بنابراین شوهرش را به سوی سرنوشت شومش در چک باز می‌‌گرداند.

تعهد پذیری و وفاداری و وابستگی به زمین در اثر جاودانه میلان کوندار

بدین ترتیب، ترزا، نقطه مقابل سابینا، در تعهد پذیری و وفاداری و وابستگی به زمین، زیر بار اخلاقی تحمل‌ناپذیر سنگینی و سبکی کوندرا له می‌شود و نتیجه همان سرنوشت سابیناست.» و یا به عنوان نمونه‌ در بار هستی کوندرا می‌خوانیم: «سابینا فکر کرد که در چه چیز با آنها اشتراک دارد؟ آیا آنها چشم انداز مشترکی داشتند؟ اگر از آنان پرسیده بودند که بوهم چه چیز را به خاطرشان می‌آورد، این پرسش در برابر چشمانشان تصویر‌های ناموزون و ناهماهنگ آشکار می‌ساخت. یا شاید هم عامل اشتراک فرهنگ باشد؟ اما فرهنگ چیست؟ موسیقی؟ «دورژاک» و یا «یاناچک»؟ آری، اما تصور کنید اگر یک نفر چک موسیقی دوست نداشته باشد؟ در این صورت، روح واحد چک باد هوا خواهد بود.» شجاعت و جسارت کوندرا در همین است که می‌تواند ذره ذره از فاصله شخصی فاصله بگیرد و تا فضای فرهنگی جوامع نزدیک شود و آنها را در برابر خواننده عریان سازد. مثلاً تحلیل او را در مورد فرانسوی‌ها بشنویم؛ «اگر بشود انسان‌ها را به گروه‌های مختلف تقسیم کرد، مسلما این گروه‌بندی باید برمبنای تمایلات عمیق و بنیادی آنان باشد، تمایلاتی که آنان را به سوی فعالیتی می برد که زندگی خود را وقف آن می‌کنند. هر فرانسوی با سایر فرانسوی‌ها فرق دارد. اما تمام هنرپیشه‌های جهان ـ در پاریس، در پراگ و حتی در محقرترین تئاتر شهرستانی ـ به یکدیگر شبیه هستند. آن کسی که بازیگر است از کودکی می‌پذیرد که تمامی زندگی‌اش را برای مردم ناشناس به نمایش گذارد. اگر کسی به این کار بنیادی تن ندهد ـ که هیچ ربطی به استعداد ندارد و چیزی عمیق‌تر از آن است ـ نمی‌تواند بازیگر شود. این یک نوع موافقت بنیادی است ـ نه استعداد است و نه تبحر ـ »

میلان کوندار به دنبال یک توافق فرهنگی است

همان‌طوری که می‌بینیم در بخش دوم، میلان کوندرا  از یک موافقت بنیادی حرف می‌زند که بی شباهت به توافق فرهنگی نیست و کوندرا در مقام یک داستان نویس و هم یک فیلسوف، مدام به طرح مسئله می‌پردازد و به تعبیر آندرسون: «در نظر بسیاری از مردم، حل مسئله عالی‌ترین نمونه اندیشیدن است. در کار حل مسئله می‌کوشیم به هدفی برسیم ولی وسیله حاضر و آماده‌ای برای این کار در اختیار نداریم. باید هدف را به پاره هدف‌ها و این پاره هدف‌ها را نیز به هدف‌های جزیی‌تر تقسیم کرد تا سرانجام به سطحی برسیم که ابزار دستیابی یاری ما مهیا شود.» و کوندرا به بازنمایی مسایل می‌پردازد. و ما را هم چنان که پاره هدف‌ها را می‌شکافد به یک شکاکیت می‌کشاند. اما کوندرا در همین شکاکیت این طور نیست که شخصیت‌های داستان را در نیمه راه رها کند. مثلاً از دید او تمام موقعیت‌‌ها، صفات و شخصیت‌‌ها، شخصی یا سیاسی، به پایان راه خود می‌رسند.

پس تا به حال موضوعاتی چون الگوی همجواری، توافق فرهنگی،شکاکیت فلسفی و اندیشیدن را در آثار کوندرا برشمردیم که دو مورد اول به حوزه‌ عمومی و دو مورد دیگر به یک حالت بینابینی یا می توان گفت حوزه خصوصی اشاره دارد. در هر صورت می‌توان آنها را زیربنای شناخت کوندرا از هستی دانست. که در چیزی به نام «خانه» گردهم می‌آیند. خانه و دور از خانه بودن دغدغه‌‌ای است که ذهن کوندرا را مشغول داشته است. آن طور که خود او می‌گوید: «برای من، خانه واژه مبهمی است. شاید خانه فقط یک توهم و اسطوره است. شاید ما قربانیان این اسطوره باشیم. شاید تصور ریشه داشتن، صرفا یک افسانه است.

سابینای سبکی تحمل ناپذیر هستی کوندرا را نگاه کنید. سابینا چکسلواکی را ترک می‌کند تاخودش را از ریشه‌هایش رها کند. ریشه‌هایش خفه‌اش می‌کند. می‌خواهد از خانه بگریزد. اما این یعنی چه؟ از خانه بگریزد یا از یک کشور سرکوب شده یا از سنگینی هستی، برای ترزا، هرچیزی فراتر از خانه، مرده و خالی است» و این خانه ما را باز می‌گرداند به فاصله شخصی و الگوی همجواری، نگاه می‌کنیم به تفکیک همدردی و حفظ حریم شخصی دربارهستی: «آن کسی که استعداد دشوار همدردی (احساس مشترک) را دارا نیست، به سردی رفتار‌ ترزا محکوم می‌کند، زیرا زندگی خصوص دیگری محترم است و نباید کشو‌هایی را که محتوی نامه‌های خصوصی است، باز کرد.»

چشم واحد مراقب کمونیست ، هشدار میلان کوندرا

این هشدار میلان کوندرا به حفظ حریم خصوصی و بازتاب شخصی آن در جای جای آثار او منتشر است. خوب، شاید تعبیر چشم واحد مراقبت کمونیست به ذهن بیاید. اما واقعیت آن است که همان طوری که در ابتدا گفته شد، اندیشیدن و توافق فرهنگی اصل زیربنای در کنار هم قرار گیری‌ شخصیت‌ها و همجواری آنهاست. و آنها را به ریز رفتار‌های ناشی از هر رفتار دیگری می‌کشاند. و در این نوع خانه است که به تعبیر هایدگر با درهم ریختن آن عشق زاییده می‌شود. مفهومی که نه به واسطه همدردی بلکه به دلیل همان عناصر چهارگانه که یاد کردیم در بستر خانه‌ای که نه قرار برسکویی داشته باشد بل در شخصیت ما ساخته شده باشد، شکل می‌گیرد. و به تعبیر خودکوندرا : «زبان عشق، زبانی است که رفتار نادرست را توجیه می‌کند.» و به عبارتی «پس از اینکه آدم احساساتش را با شکاکیت زیر و رو کرد، فقط عشق می‌ماند.»

عشق و شوخی از نگاه میلان کوندرا

میلان کوندرا عشق را با شوخی می‌آمیزد. عشق در نظر او یک ترکیب ماهوی نیست. بلکه تن وروان و آگاهی نسبت به آن در حیطه اندیشه و شکاکیت است. تصور او از عشق به عنوان اشغال ذهن تغزلی انسان توسط شخصی دیگر، برداشت زیبایی است و این همه در میل به «جاودانگی» است.. هنرمندان و سیاستمداران در نگاه میلان کوندرا میل به یک «جاودانگی بزرگ» دارند و آرزو می‌کنند در ذهن کسانی که آنان را نشناخته‌اند، جاویدان بمانند. دیگران نیز مایلند در یاد کسانی که می‌شناسند، پایدار بمانند که شاید بتوانیم آن را  « جاودانگی کوچک» بنامیم. گوته، بتهوون، همینگوی، ناپلئون و… در گروه نخست جای می‌گیرند و همه ما ـ که نه هنرمندیم و نه سیاستمدار ـ در گروه دوم. اما با وجود آرزوی جاودانگی، همینگوی از اینکه جاودانه شده است، راضی نیست و گوته نیز جاودانگی را «محاکمه ابدی» می‌نامد. همینگوی از این خشمناک است که چرا به جای خواندن کتاب‌های او، این همه کتاب درباره زندگی خصوصیتش نوشته می‌شود و حتی پس از مرگ او را آسوده نمی‌گذراند.

شاید روزی برسد که دیگر کسی کتاب‌هایش را نخواند، اما پرگویی درباره جزییات زندگی خصوصی وی همیشه ادامه خواهد داشت… گوته می‌گوید: «ناپختگی اصلاح ناپذیر بشر در آن است که در برابر تصویر خویش بی‌اعتنا بمانیم!» بشر توانایی این کار را ندارد و تنها پس از مرگ، یعنی «مدت‌ها پس از مرگ» چنین نیرویی پیدا می‌کند.

میل به جاودانگی در آثار میلان کوندرا

رمان میلان کوندرا یکی پس از دیگری مشخص کننده چنین چینشی از انسان‌هاست: الگوی همجواری‌ (جدای از همدردی)، توافق فرهنگی، شکاکیت فلسفی، اندیشیدن و آگاهی در خانه‌ای از نوع خود که عشق می‌زاید و عشق، میل به جاودانگی دارد و این همه را کوندرا چنان می‌آفریند که به نظر می‌رسد شخصیت‌ها تنها در خدمت اکتشاف یک موضوع هستند. مثل آگاهی از بدن خود و در این سیر، هر یک، باز دور یاد شده را طی می‌کنند.

رمان در نظر کوندرا نگریستن به چنین موضوعاتی است که گاه خود نویسنده بر آن آگاه است و گاه استنباط محقق و خواننده چنین خواهد بود و کوندرا می گوید: «… من معتقدم رمان می‌تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگر نمی‌توان گفت…هدف رمان توصیف جامعه نیست، زیرا مسلما برای این کار اهم‌های بهتری هست. یا توصیف تاریخ… رمان نویسان نیامده‌اند تا استالینیسم را بکوبند. چون سولژ‌نیتسلین می‌تواند با اعلامیه‌های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله‌ای است که با آن می‌توان وجود انسانی را با تمام جنبه‌هایش تشریح کرد، نشان داد ، تحلیل کرد و پوست کند. من هیچ فعالیت دیگر روشنفکری را نمی‌شناسم که دارای این توانایی باشد… زیرا رمان در ارتباط با همه نظام‌های فکری نوعی شکایت ذاتی دارد.» و کوندرا خالق این چند صدایی است.

بازنشر این مقاله: 

رونامه حیات نو ، ۱۳۸۲
ماهنامه ماندگار ، نگاهی به عوامل مشترک در آثار کوندرا ،  اردیبهشت ۱۳۸۶
میلان کوندرا و جاودانگی کوندرایی ، چاپ شده در روزنامه حیات نو و کتاب «روانشناسی هنر و ادبیات» بخش مربوط به میلان کوندرا  نوشته ،  محمود امیری‌نیا

 

بازتاب این مقاله: 

وبلاگ امیر احمدی، نگاهی به عوامل مشترک در آثار کوندرا، ۱۳ بهمن ۱۳۸۸