مقدادی و سه گانه هدایت، خیام و کافکا

گفتگو با پرفسور بهرام مقدادی : تثلیث هدایت، خیام و کافکا

 به خانه‌اش که سخت خلوت است و آرام، رفته‌ایم. آنجا شومینه ای است خاموش, در انتظار کبریتی که بیفروزیش وگربه ای سیاه و پشم‌آلود که هر از گاه از دری نیمه باز تو می‌آید و نگاهمان می‌کند. به نظر می‌آید گربه عزیز دردانه‌ایست که گویی روح انسانی مراقب در آن حلول کرده یا شاید بارها چشمانی انسانی مهربان او را نوازش کرده و مراقبش بوده است. می‌پرسم:«مثل اینکه شما به حیوانات علاقه خاصی دارید؟» مقدادی با تردید نگاهم می‌کند و می‌گوید: «خوب، شاید دلیلش این باشد که آنها هیچ وقت دروغ نمی‌گن. صادق‌اند. بخشی از علاقه من به صادق هدایت هم همینه. چون او هم به حیوانات علاقه زیادی نشون می‌داد.»

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

مفهوم تحلیلی فرا داستانی (Metafiction)

وقتی سؤال‌هایم را از دکتر مقدادی در باب ترجمه آغاز کردم، همان جا فهمیدم، او کسی نیست که با سؤال‌های قراردادی و از پیش تعیین شده ، خودش را گم کند. به نوعی رهاتر از آن بود که بشود نوع افروختنش را تعیین کرد و تأثیر چنین نگرشی دست کم این می‌توانست باشد که او دلیل زندگی فردی خودش را در انضباطی وسواس‌‌گونه و دقیق«جستن، یافتن و به اختیار برگزیدن» دانسته است. مقدادی ادبیات انگلیسی درس می‌دهد، اما به خاطر این چارچوبی که برایش تعیین شده است، حاضر نیست کتمان کند که از نظر او به جز آثار جویس و فاکنر در ادبیات انگلیسی، فضایی عمیق و فلسفی که دارای فرایند چند معنایی باشد، نمی‌توان یافت. اما می‌توان به دیگران یاد داد که چطور می‌توانند ادبیات را آن طور بخوانند که به تحلیلی فرا داستانی (Metafiction) دست یابند که از نظر او ادبیات راستین چنین فضایی می‌طلبد، وقتی او را آن طور می‌بینم که همه چیز را در نوعی شعور آگاه به زبان، روایت و متن تحلیل می‌کند، با فضای او هماهنگ می‌شوم تا دست‌کم این شعله‌‌های آزاد مرا گرما دهد.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

فضای مقدادی یک مثلث است 

کافکا و گشتالت

در رمان قصر کافکا ،  قصر (Das Schloss) به دو معنا می‌آید، یکی قصر و دیگری قفل.

«کافکا در محاکمه در تصویری که از «یوزف.ک» و محاکمه او به ما نشان می‌دهد، ما را متوجه نوعی از ادبیات می‌کند که به آن می‌‌گویم، «ادبیات چند معنایی»

فضای مقدادی یک مثلث است. مثلثی که رأس آن را خیام ساخته و دو رأس دیگرش را هدایت و کافکا. به نوعی او این تثلیث را جدا از تعبیرهای تک معنایی می‌داند و می‌گوید: «کافکا در محاکمه در تصویری که از «یوزف.ک» و محاکمه او به ما نشان می‌دهد، ما را متوجه نوعی از ادبیات می‌کند که به آن می‌‌گویم، «ادبیات چند معنایی». چرا که اگر فکر کنیم مثلاً این رمان نمادی است از محاکمه در یک جامعه، جامعه‌أی که قوانینی نانوشته آن را پیش می‌برد، یک نوع تأویل است. تأویلی که ما را دچار شک می‌کند. اینکه آیا کافکا خواسته است بگوید واقعاً به این دلیل «یوزف.ک» محاکمه می‌شود که جامعه، او را همشکل دیگران نمی‌بیند؟ یعنی مانند سوسیس‌‌‌‌های یکسانی نیست که این کارخانه تولید می‌کند؟ و یا از جنبه روانشناختی، ناخود آگاه جمعی هست که ما داریم با آن خود را محاکمه می‌کنیم و احاطه‌أی هم به آن نداریم؟ شاید هم یک فرایند متافیزیکی است؟ یا در رمان قصر کافکا، قصر(Das Schloss) به دو معنا می‌آید، یکی قصر و دیگری قفل. شما برای آنکه به قصر برسید باید قفل‌هایی را باز کنید و از کانال‌هایی بگذرید. و در هر دو رمان، هر جز داستان جز دیگر را نقض می‌کند و باعث می‌شود آن کلی را که بر اثر تحمیل کرده‌ایم، از هم فرو بپاشد. مثلاً گاهی گمان می‌‌کنیم، دادگاه در رمان«محاکمه»، مظهر یک نیروی ماوراء‌ طبیعی است که فرد بر آن تسلطی ندارد و گاهی هم می‌اندیشیم دادگاه، مظهر غرایزی است که شخص اسیر آنهاست. بنابر این، توازن میان ماهیت چند معنایی بودن این متون و فرایند توهمی که در ذهن خواننده ایجاد می‌کند، ضمن اینکه با هم متناقضند، امکان دارد به یک معنای واحد و در برگیرنده گشتالت (Gestalt) راه یابد و این وظیفه خواننده است که میان توهمی که متن برانگیخته و توهم خود، توازن ایجاد کند. این فرایند پر ابهام و پیچیده باعث می‌شود جای خالی در روایت وجود داشته باشد که خواننده با تفکر و اندیشه آن را پر کند.»

شناختی از کافکا ماحصل مطالعات و پژوهش در زمینه کافکولوژی مقدادی است
شناختی از کافکا ماحصل مطالعات و پژوهش در زمینه کافکولوژی مقدادی است

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

تفاوت نگاه شرقی و غربی نسبت به کافکا از نگاه مقدادی

«شناختی از کافکا» و «یادداشت‌های روزانه کافکا» و ادراک  فرا داستانی

با وجود این مقدادی تأسف می‌خورد که چرا پس از تحقیقات پانزده ساله ای که در آمریکا برای شناخت کافکا انجام داد و حاصل آن کتاب«شناختی از کافکا» و «یادداشت‌های روزانه کافکا» بود، در ایران مورد توجه واقع نشد. وقتی علت آن را از مقدادی می‌پرسم می‌گوید: «ببینید این مربوط به دو سلیقه متفاوت است. در ایران و به طور کلی شرق، تفکر افلاطونی غالب است. حتی در میان روشنفکران آن هم این جریان دیده می‌شود. گروهی معتقدند که اثر باید مفید باشد و درس و پند بدهد و گروه دیگری که به نوعی پیرو گرایشات کمونیستی بودند می‌گفتند که باید در خدمت طبقه کارگر و پرولتاریا باشد. اما در غرب(نیمکره غربی) تفکر ارسطویی وجود دارد و اعتقاد به تربیت ذهن خواننده در جهت دریافتی فرا داستانی «Metafiction» از اثر نویسنده ای است که جای خالی و ابهام را در اثر برای او گذاشته است.

این تفاوت در طرز نگاه دو نیمکره سبب‌‌‌ساز تعیین ارزش‌‌‌های ادبی شده است. مثلاً نمایشنامۀ مرد مریخی اثر« اوجین اونیل» (Eugene O’ Neill) را با نمایشنامۀ‌ در اعماق ماکسیم گورکی مقایسه کنید. گورکی تلاش آدم‌‌‌هایی را در یک زیر زمین نشان می‌دهد که امیدوارند «لوکا» یعنی لنین و «ساتین» یعنی استالین بیایند.

از نظر مقدادی ،  بعد از پایان جنگ جهانی دوم اونیل هم مانند روشنفکران دیگر غربی به شوروی کمونیست سفر می‌کند ولی می‌بیند جامعه آنها آرمانی نیست و مرد یخی را می‌نویسد که در واقع اقتباسی است از «در اعماق» گورکی در حالی که اونیل اصلاً خوشبین نیست و با اشاره‌‌هایی که به تورات و انجیل دارد، منتقد این وضعیت است. این تفاوت نگاه ریشه در همان تفاوت سلیقه در دو نیمکره دارد. خوب، من در این وضعیت، رسالت خودم را بازنمایی آثار کافکا می‌دیدم. قبل از فروپاشی شوروی اجازه شناخت کافکا داده نمی‌شد، حتی «الیوت» را منحط می‌دانستند.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

شناختی از کافکای مقدادی در مواجه با برخورد سلیقه ای

ولی دیدیم که از بطن شوروی کسی مثل «پاسترناک» دکتر ژیواگو را می‌‌نویسد که در غرب به خاطر نوشتن او دوران جنگ سرد، مورد استقبال زیادی قرار می‌گیرد. و این نگاه به آثارمورد علاقه منتقدان شوروی آن زمان از طریق کمونیست‌‌ها به ایران هم وارد شده بود و حتی همان موقع وقتی من در دانشگاه ملی تحقیقی را از دانشجویان می‌‌خواستم، بیشتر آنها تمایل داشتند که مثلاً به آثار جک لندن بپردازند. در صورتی که در غرب در مورد جک لندن صحبتی نمی‌شد. علت چنین علاقه ای هم به این دلیل بود که در شوروی کمونیست، پاشنه آهنین جک لندن را انتقادی به وضعیت آمریکا می‌دانستند در واقع همسایه شمالی ما به نوعی ارزش‌های ادبی ما را تعیین می‌کرد.

افراطی گری یادداشت های روزانه کافکا را یادداشت های مسموم می دانست

کافکا اصلا خودکشی نکرد!

افراطی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گری در نگاه به کافکا اما من به تحقیق و مطالعه خودم در مورد کافکا ادامه دادم و وقتی بعد از ۱۵ سال کتاب شناختی از کافکا را نوشتم، مقاله ای در کیهان فرهنگی چاپ شد به نام «آیا کافکا صهیونیست بود؟» و یا وقتی یادداشت‌‌های روزانه چاپ شد، روزنامه کیهان نوشت «یادداشت‌های مسموم!». این کار باعث شد جایزه‌أی که برای کتاب شناختی از کافکا به عنوان کتاب سال در نظر گرفته شده بود به من داده نشود. البته حالا وضعیت خیلی فرق کرده است. اما مقدادی می گوید که من با اطمینان می‌گویم که کافکا صهیونیست نبود. از طرفی این تصور عامه که هر کسی آثار او را بخواند خودکشی می‌کند، هم باطل است چون اصلاً کافکا خودکشی نکرد و در اثر بیماری سل درگذشت.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

از نظر مقدادی ، قهرمان رمان آمریکا به سرزمین موعود بهشتی می‌رسد

 

شاید چون هدایت برای اولین بار او را به خواننده فارسی زبانان معرفی کرد، این یک سونگری افراطی به وجود آمد. این طور است که گاه نمی‌شود چنین آثار ارزنده‌أی را ترجمه و تألیف کرد و باعث می‌شود چیزهایی ترجمه شود که جامعه پسند است. هر چند همان‌طور که گفتم حالا نگاه به کافکا و جهان او خیلی فرق کرده و تأثیر ترجمه آثار میلان کوندرا مثل بار هستی برای شناخت دوباره‌ای از کافکا بی‌تأثیر نبوده است. مقدادی درباره رمان آمریکا که از کافکا ترجمه کرده می‌‌گوید:«کافکا بدون آنکه به آمریکا سفری کرده باشد تصویری از آن کشور به دست می‌دهد که انتقادی به جامعه سرمایه‌داری، ماشینی شدن زندگی و مستحیل شدن فرد در جامعه بورژوازی است.

در آنجا «کارل راسمان» که کودکی است بی‌‌‌‌گناه و معصوم، مورد آزار و استثمار دو اوباش به نام‌‌‌‌های «رابینسون» و «دلامارش» قرار می‌گیرد و تنها در فصل نهایی رمان، با عنوان «تئاتر هوای آزاد اوکلاهما» قهرمان رمان آمریکا به سرزمین موعود بهشتی می‌رسد که جنبه خیالی دارد و همان آرمانشهری است که از افلاطون تا زمان حاضر، نویدش را به همه داده‌اند.

کتاب شناختی کافکا نوشته دکتر بهرام مقدادی
کتاب شناختی کافکا نوشته دکتر بهرام مقدادی

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

گروتسک هدایت از نظر مقدادی

مدینه فاضله‌ای که تاکنون در هیچ جای جهان یافت نمی‌شود و رمان از حالتی رئالیستی به وضعیت سوررئالیستی کشیده می‌شود. البته این همان سبکی است که هدایت بکار می‌برد و این گروتسک اوست.» در گفت وگو با مقدادی از او می‌خواهم ابتدا واژه «گروتسک» را توضیح دهد. چرا که به نظر می‌آید متأسفانه برای این اصطلاح در ادبیات فارسی، چندان مطلبی نوشته نشده است.

از نظر مقدادی گروتسک ریشه در آثار «رابله» به ویژه تعریف رابله از واژه کارنوال (Carnival) دارد و می‌گوید:«در این فضا، افرادی که در صدر جامعه هستند به پایین کشیده می‌شوند. شاه‌ها، دلقک می‌شوند و دلقک‌ها شاه. ترجمه فارسی گروتسک هنجار گریزی در هنر و ادبیات است.

مقدادی بر این باور است که هر چیزی که از نرم خارج باشد. در آثار شکسپیر هم این وضعیت را می‌بینیم. درشاه لیر دلقک از شاه انتقاد می‌کند و حتی به شاه، دلقک می‌‌‌گوید. این وارونگی و جا به جایی موقعیت شخصیت‌ها یک نوع گروتسک است و سوپاپ اطمینانی است برای جامعه‌ای که در آن مردم نمی‌‌توانستند حرف‌های خود را بازگو کنند و در یک کارنوال و نمایش خنده‌‌دار جمعی که موقعیت اجتماعی افراد وارونه می‌شود، بغض و کینه خود را بروز می‌دهند.»

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

مقدادی ، دختر اثیری را نمادی از عرب زدگی می داند

مقدادی  در پاسخ به این پرسش که «کدام یک از آثار هدایت دارای گروتسک است؟» می‌گوید:«سه قطره خون و بوف کور. ارتباط با زن به اندازه‌ای در سه قطره خون حرام است که راوی حتی به گربه‌‌ ماده ای به نام «نازی» حسادت می‌ورزد که چرا با گربه ولگردی آمیزش می‌کند. ظاهراً سیاوش، قاتل آن گربه نر ولگرد است. ولی چون سیاوش همزاد راوی است، پس این خود راوی باید باشد که با «ششلول» گربه نر را می‌کشد و در نتیجه سه قطره خون پای درخت کاج می‌ریزد. این سه قطره خون از سویی خون راوی داستان است که پای آن درخت می‌‌چکد. به عبارت دیگر، در شخصیت راوی عنصر مرد (Persona) با عنصر زن (Anima) در آشتی نیست و همین کشمکش میان این دو جنبه شخصیت او کار را به جایی می‌کشاند که او در پایان داستان مانند مرغ حق که سه گندم از مال صغیر خورده بود، آن قدر ناله می‌کند تا سه قطره خون از گلویش به روی زمین بریزد و در اینجا ما به خوبی می‌‌توانیم گروتسک را دریابیم. و یا در بوف کور، ما شاهد «دختر اثیری» هستیم که راوی به او عشق می‌ورزد. اینکه چرا راوی دختر اثیری را می‌کشد، تکه تکه‌‌‌اش می‌‌کند و داخل چمدان می‌گذارد تا ببرد دفنش کند و خیلی‌‌‌‌‌‌ها مانند گورکن، نعش‌کش و… به این عمل راوی واقف‌‌اند، گروتسک است.

به نوعی اگر«دختر اثیری» را نمادی بدانیم از ایران که راوی به او عشق می‌ورزد، زندگی‌اش به دست «پیرمرد خنزر پنزری» تباه می‌شود. چرا که او نمادی از عرب‌زدگی است.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

تحلیل مقدادی از بوف کور

دکتر مقدادی می گوید که این ذهنیت را در نمایشنامه پروین دختر ساسان هم می‌توانیم ببینیم. به طور خلاصه اگر بخواهیم بوف کور را در یک دگردیسی تاریخی بررسی کنیم، راوی را در انتها می‌بینیم که خود به پیرمرد خنزر پنزری تبدیل می‌شود. یعنی جامعه ای که دیگر ارزش‌های خود را از دست داده و شاهد مثال دیگر همان «گلدان لعابی» و «شهر راغا» یا شهر ری است که نشانگر فرهنگ عظیمی است که آنجا بوده و آخرین جنگ ایران و اعراب هم آنجا اتفاق افتاد و سپاه ایران شکست خورد. برای خواننده این سؤال پیش می‌آید که پس چرا راوی که روی جلد قلمدان نقاشی می‌کند، همیشه یک نقش را می‌کشد؟ این سؤال‌ها و نشانه‌ها ما را تا به آنجا پیش می‌برد که می‌بینیم پیرمرد خنزر پنزری گلدان لعابی را در شال خود می‌پیچد و فرار می‌کند و آن دختر اثیری تبدیل به زنی چاق و فربه می‌شود که تباه شده است. همان طور که می‌بینیم این نمادها با چنین رمز و رازی در یک گروتسک تأثیرگذار معنا می‌یابند.»

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

بررسی تطبیقی آثار هدایت و فاکنر مقدادی 

همچنین در مقاله ای دست به یک بررسی تطبیقی بین بوف کور صادق هدایت و خشم و هیاهو‌‌ی فاکنر زده است که قبل از ورود به این موضوع از او درباره کتاب بررسی تطبیقی شازده احتجاب گلشیری و خشم و هیاهو‌ی فاکنر می‌پرسم و او می‌گوید: «من شباهتی از نظر مضمون و فرم بین شازده احتجاب و خشم و هیاهو نمی‌بینم. موضوع شازده احتجاب خشم و خشونت است، در صورتی که خشم و هیاهو از یک جابه جایی می‌گوید. جابه‌جایی یک جامعه به جامعه‌ای دیگر. همان طوری که هدایت در بوف کور در سوگ تغییر محتوای جامعه نشسته در خشم و هیاهو هم ما می‌بینیم که ایالت‌های کشاورزی جنوبی آمریکا که مرکز کشاورزی و آرامش بوده، توسط ایالت‌‌های شمالی که مرکز تکنولوژی هستند، زیبایی و طبیعت خود را از دست می‌دهند. خشم و هیاهو بسیار پیچیده است. تنها در فصل اول داستان تقریباً ۱۳ لایه زمانی وجود دارد که در شازده احتجاب نمی‌بینیم. به نظر می‌آید پیدا کردن چنین شباهتی تصنعی باشد.»

از نظر مقدادی ، هدایت، رأس دیگر مثلث منتقدان همیشه هدایت را با کافکا مقایسه کرده‌اند و این تصور وجود دارد که هدایت از کافکا تأثیر پذیرفته است، ولی از نظر مقدادی، هدایت به نوعی کافکا را دیر کشف کرده است.

یعنی زمانی که او بوف کور را نوشته بود. ولی چون هدایت معرف کافکا در ایران بود، این تصور باطل شکل گرفت. مقدادی هدایت را در خشم و هیاهو‌ی فاکنر می‌جوید. نه بدین معنی که هدایت از فاکنر تأثیر پذیرفته است، چرا که می‌دانیم صادق هدایت اگر چه به زبان انگلیسی آشنایی مختصری داشت، ولی در هیچ یک از مدارک و شواهدی که در دست است اشاره ای به این نکته که هدایت آثار کافکا را می‌خوانده پیدا نشده است.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

مقدادی  علت چنین شباهت شگرفی را در ناخودآگاه جمعی که ریشه در اندیشه‌های همگانی یک اجتماع که در سطح جهانی و مردم آن انعکاس می‌یابد، می‌داند و در این باره می‌گوید:

  • مثلاً ما چنین شباهتی را با نمادی که گل سرخ بیمار در شعر «ویلیام بلیک» و داستان پزشک دهکده کافکا وجود دارد می‌بینیم. در صورتی که ویلیام بلیک سال‌ها پیش از کافکا بوده، ولی مضامین ادبیات بازتاب مسائل درونی ماست و به یک شکل بیان می‌شود. به قول «تی.اس.الیوت» شاعر و منتقد نامدار آمریکایی «شاعران بد تقلید می‌کنند و شاعران خوب می‌‌‌دزدند» یعنی این دزدی به صورت ناخودآگاه است.

با این توضیح از او می‌خواهم درباره قیاس خود بین هدایت و فاکنر توضیح دهد. وی می‌گوید:«بوف کور و خشم و هیاهو هر دو در شمار قصه‌های عاشقانه زمان ما هستند. راوی بوف کور عاشق دختری «با اندام اثیری باریک و مه‌‌‌آلود» است و در خشم و هیاهو برادری را می‌‌بینیم که به خواهرش عشق می‌ورزد و این عشق طوری است که وقتی از فاکنر می‌پرسند، چرا به همه شخصیت‌های اعضای خانواده «کامپسون» یک فصل را اختصاص داده‌ای، اما برای «کدی» هیچ فصلی نیست، می‌‌‌‌گوید:«من به قدری عاشق کدی بودم که نمی‌‌توانستم از قول او بنویسم.»

دکتر مقدادی بر این باور است که در هر دو قصه می‌بینیم قهرمانان می‌‌‌‌‌‌کوشند تا معشوق خود را در همان حالت معصومیت و پاکی نگه دارند، اما در نهایت به خاطر جا به جایی ارزش‌‌ها که در ابتدا شرح دادم هر دو تباه می‌شوند. از طرفی در هر دو قصه شاهد پرپر شدن دو گل هستیم. در بوف کور گل نیلوفر به کار گرفته و در خشم و هیاهو به جای گل نیلوفر، گل یاس به کار برده شده است. در اینجا گل یاس مظهر پاکی و معصومیت نیست بل بوی تند و مست کننده آن بلوغ «کدی» و تجربه یافتن او را به خاطر می‌آورد. شخصیت راوی داستان بوف کور را می‌‌توان با شخصیت «کونتین» در خشم و هیاهو مقایسه کرد. هر دو آدم‌هایی هستند در جست و جوی کمال، تا جایی که زندگی را نمی‌توانند بپذیرند چون زندگی کامل نیست. کونتین شخصیتی است رمانتیک در یک جامعه غیر رمانتیک که درکش نمی کنند، بر عکس برادر دیگرش‌ «جیسن».

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

کونتین در جامعه آمریکایی که حالا ارزش‌هایش تغییر کرده و تکنولوژی در آن وارد شده، برای خود جایی نمی‌بیند و به نوعی اهل ادبیات در آن جامعه نابود می‌شوند و چنان که می‌بینیم او خودکشی می‌کند. وی تشنه زیبایی مطلق همراه با معصومیت است و می‌خواهد ذهنیت ویژه خود را به دنیا تحمیل کند. این کمال گرایی کونتین باعث نابودی اوست، چنان که در بوف کور هم همین نابودی را در مورد قهرمان داستان که همان نقاش جلد قلمدان باشد مشاهده می‌کنیم و در هر دو اینها این کمال‌گرایی به صورت وسواس دیده می‌شود. از نظر شباهت‌‌های مضمونی در این دو قصه می‌توان جا به جایی اجتماعی و اقتصادی دو کشور را ذکر کرد. همانطوری که گفتم هر دو قصه در سوگ اضمحلال یک نظام و پدید آمدن نظامی دیگر و جا به جایی دو جامعه و دو ارزش نوشته شده است. فاکنر تصویرگر آمریکایی است که با طبیعت وداع گفته و خود را در کام تکنولوژی معاصر انداخته است. چون در این قصه می‌خوانیم چمنزار را می‌فروشد تا با پول آن کونتین را به دانشگاه هاروارد بفرستند. در اینجا چمنزار، مظهر طبیعت یا بهشتی است که فدای دنیای سوداگرانه (دانشگاه هاروارد) می‌شود. در بوف کور هم ایرانی را می‌بینیم که در اثر عرب‌زدگی با تمام زیبایی‌‌‌‌های فرهنگ اصیل و ریشه‌دارش خداحافظی کرده است.»

وقتی از مقدادی ،  علت تفاوتی که او بین فاکنر و کافکا قائل است را می‌پرسم، می‌گوید:

  • فاکنر قابل مقایسه با کافکا نیست، همانطور که هدایت نیست. در آثار فاکنر هر جمله‌ای اشاره‌ای به یک واقعیت بیرونی و نمادی دیگر دارد. درست شبیه همان کاری که الیوت در شعر «سرزمین بی حاصل» می‌کند و اشارات آن در ادبیات جهان از یونان باستان تا امروز است در خشم و هیاهو می‌بینیم هر فصل از زبان یکی از اعضای خانواده کامپسون روایت می‌شود که همه آنها در واقع یک واقعه را روایت می‌کنند و می‌بینیم که فاکنر این طرز روایت را از انجیل برگزیده است.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

از نظر مقدادی ، در انجیل سرگذشت عیسی مسیح و به صلیب کشیده شدنش را یک بار از زبان «متا» و بار دیگر «مرقس» و همینطور «لوقا» و «یوحنا» می‌شنویم. یا عنوان خشم و هیاهو خود برگرفته از نمایشنامه مکبث شکسپیر است که «خشم» آن مربوط می‌شود به «جیسن» که نماد تکنولوژی و آدمی است بساز و بفروش و «هیاهو» مربوط می‌شود به «بنجی» که لال است و برای بیان خواسته‌هایش هیاهو به پا می‌کند و یا وقتی می‌بینیم که بنجی لباسش به میخ گیر می‌کند، اشاره‌ای است به صلیب کشیدن مسیح.

فاکنر با نامیدن فصلی به نام «هشتم آوریل ۱۹۲۸» که نمادی است از «عید پاک»، آن را «روز رستاخیز» می‌نامد.

از نظر فاکنر اگر چنین روزی باشد، بی شک متعلق به خانواده سیاهپوستی است که به ازای هر یک از اعضای خانواده آنها، کسی در خانواده‌ اشرافی و رو به زوال کامپسون وجود دارد. با این تفاوت که هیچ کدام ازسیاهپوستان خودکشی نمی‌کنند و یا مانند مادر خانواده کامپسون احساس بیماری (Hypochondria) نمی‌کنند و مانند کدی فاسد نمی‌شوند و یا مانند پدر خانواده الکلی نیستند. اگر چه بی پول هستند ولی از آن روز از رنج آزاد می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوند. همانطور که می‌بینید در کل این داستان ما می‌توانیم ما به ازای بیرونی نمادها را که بسیار زیاد است و در انجیل و تورات و… بجوییم. ولی کافکا اینطور نیست و فضای او در یک شکاکیت عمیق و پر ابهامی است آکنده از تناقض و از هر جنبهای به آثار او نگاه کنیم تأویلی چند معنایی دارد.»

رباعیات خیام، گوی غلتان برفی از مقدادی درباره رأس بالایی مثلث می‌پرسم-یعنی خیام-و او می‌گوید:«از زندگی نامه و اندیشه‌های خیام هیچ اطلاعی در دست نیست، چرا که بعد از خیام حمله مغول‌ها به ایران اتفاق افتاد و نسخه اصیلی وجود ندارد که اشعار او را بتوان تشخیص داد.

گفتگو با دکتر بهرام مقدادی

مقدادی در ارتباط با آثار خیام معتقد است که اولین شعری که به خیام نسبت می‌دهند مربوط به صد سال بعد از مرگش بوده است که در مرصاد العباد آمده است و دویست سال بعد یکی دو رباعی در مونس الاحرار و از آن به بعد به ویژه در دوره قاجاریه و صفویه هرکسی می می‌خورده و شعری می‌گفته، از ترس مؤاخذه شدن آن شعر را به خیام نسبت داده است.

به نظر من رباعیات خیام مانند توده برفی است که از بالا به پایین می‌غلتد و بزرگ و بزرگتر می‌شود. این وضعیت باعث شده هر کسی تعبیری از او ارائه بدهد. یکی می‌گوید او عارف و صوفی است و دیگری اصلاً خیام را شاعر نمی‌شناسد. اما اگر بخواهیم به ســیاق همان شـعرهایی که در مرصــاد العباد و مونــس الاحرار آمده خیام را قضاوت کنیم و شعرهایی را که در این فضا نیستند جدا کنیم، آنگاه در می‌یابیم که خیام شخصیتی بوده که می‌خواسته از جهان لذت ببرد و همیشه مأیوس بوده که چرا نمی‌تواند.

هدایت در ترانه‌های خیام همچون خیام می‌اندیشد: مهتاب به نور دامن شب بشکافت می نوش، دمی خوشتر از این نتوان یافت خوش باش و میندیش که مهتاب بسی اندر سرگور من و تو خواهد تافت!

اینجا هم اگر نگاه کنید یک گروتسک هست. یعنی همین مهتابی که امشب بر سر ماست فردا ممکن است بر سر گور ما بتابد. به این بخش از گفت وگو که می‌رسیم آن پرسش که از ابتدا در ذهنم بود را مطرح می‌کنم. اینکه وجه اشتراک این تثلیث کجاست؟ بهرام مقدادی با سکوتی همراه با لبخندی کوتاه که برای اولین بار در چهره‌اش می‌بینیم، می‌گوید:«هیچکدام آنها نگاه خوشبینانه‌ای به جهان ندارند و مسائل مورد قبول و پذیرش همگان را با فلسفه ای از عدم قطعیت به زیر سؤال برده‌‌اند.» وقتی می‌گویم، این مصاحبه برای امروز کافی است با تردید می‌پرسد:«یعنی دیگر سؤالی ندارید؟» می‌گویم:«چرا و به نظرم شما همیشه پاسخ‌های موشکافانه و عمیقی در آستین دارید» بار دیگر لبخند می‌زند و من این تثلیث عمیق را همزمان، با خروج از خانه آرام و شومینه خاموش و گربه سیاه چنین استاد بزرگواری ترک می‌کنم. شاید تا وقتی دیگر!

 

چاپ شده در روزنامه یاس نو، حیات نو و مجموعه گفتگوهای محمود امیری‌نیا با بزرگان فرهنگ و هنر ایران بخش گفتگو با پرفسور بهرام مقدادی
Interview with Dr. Bahram Meghdadi by Mahmood Amirinia (18-May-2007).  Psychological criticism of  Iranian literature: Trinity Hedayat, Kafka and Khayam. Yase no,  Hayate-no Eghtesadi & Aftab newspaper

بازتاب و بازنشر این مقاله: 

ماهنامه ماندگار
آفتاب ، تثلیث خیام ، هدایت ، کافکا . جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶
در پیرامون رباعی
سایت کلوب 

نویسنده: سایت آموزش هوش هیجانی EQ Learning

Mahmood Amirinia . مدرس و مولف مستقل هوش هیجانی . Instructor and Freelance researcher on Emotional Intelligence