جنون و ادبیات در نمادها و نشانه‌ها

ولا‌ديمير ناباكوف

قرابت جنون و ادبیات 

خاموشی جنون در نمادهای و نشانه ها

همیشه جنون نویسندگان را مجذوب خود کرده است و به همین دلیل ارتباط ویژه‌ای با ادبیات دارد. طوری که گاه از استعاره‌ای محض فراتر می‌رود و به مانند یک شبکه موضوعی، شالوده متن را بنا می‌نهد تا آنجا که فعالیت‌خواندن و نوشتن را در ادبیات به هم گره می‌زند. پرفسور روان تحلیل‌گرای هنری «ژاکلین همریت» در این مقاله بر‌آن است که قرابت جنون و ادبیات را با نقدی بر داستان کوتاه نشانه‌ها و نمادها نوشته «ولا‌دیمیر ناباکوف» که در سال ۱۹۴۸ منتشر شد، به تحلیل بکشاند.

نویسنده : پرفسور ژاکلین همریت با ترجمه محمود امیری نیا

ژاکلین همریت نویسنده خاموشی جنون در نمادها و نشانه های ناباکوف
ژاکلین همریت نویسنده خاموشی جنون در نمادها و نشانه های ناباکوف

ناباکوف،بسیاری‌از شخصیت‌های داستانی خود را در لحظه با جنون وسوسه می‌کند و آنها را با توهمات بینایی و شنوایی درگیر می‌سازد. از این رو قهرمان داستان «دفاع لوژین» که همان «لوژین» است شطرنج بازی است که در این دفاع مانند یک اسیر در هیجان مونومانیایی خود به خودکشی می‌گراید. و یا در «لولیتا» می‌بینیم که ناباکوف با انحراف‌های جنسی برخورد می‌کند و یا قهرمان داستان «هامبرت هامبرت» را می‌بینیم که در بیمارستان‌های روانپزشکی بهبود می‌یابد و از طرفی شخصیت‌اصلی داستان «بند سینیستر» یعنی کراگ وقتی در پایان کتاب همه چیز را درباره مرگ پسرش می‌فهمد دیوانه می‌شود.

اما منظور از جنون چیست؟ از نظر «موریس بلا‌نشات» جنون تنها در فرم استفهامی‌آن وجود دارد. بدین معنی که به جای گفتن «هلدرلین دیوانه است» باید گفته شود «آیا هلدرلین دیوانه است؟» ژاک دریدا در دو مقاله‌ای که به جنون می‌پردازد به فوکو اشاره می‌کند و می‌گوید: «برای ساختن تاریخ جنون، یک باستان‌شناسی از خاموشی باید ساخت» دریدا اضافه می‌کند: «و اگر به طور کلی جنون‌ فراسوی هر ساختار تاریخی معین و ساختگی‌ به معنای عدم فعالیت و کار است بنابراین جنون اساسا و عمدتا خاموشی است و یا به عبارتی «زبانی فروخورده» است.» و من می‌خواهم این فرضیه را آزمایش کنم که ببینم آیا جنون با خاموشی ارتباط دارد یا نه و این کار را با داستان «نشانه‌ها و نمادها»ی ناباکوف به انجام می‌رسانم.

این داستان کوتاه یک روز جمعه از زندگی یک زوج پیر مهاجر یهودی روسی را روایت می‌کند که از داشتن هر نامی‌برای خود محروم بودند و در یک شهر بی‌نام در ایالا‌ت متحده زندگی می‌کردند. پسر دوازده ساله آنها در یک بیمارستان روانپزشکی به مدت ۴ سال تحت درمان بوده و در داستان گفته می‌شود: «او به طور درمان ناپذیری از نظر ذهنی آشفته بود.» آنها برای اجتناب از وحشت پسرشان تصمیم گرفتند سبدی با ده مربای میوه متفاوت که در بانکه‌های کوچکی ریخته بودند را به عنوان کادوی تولد به او بدهند چرا که او از دیدن اشیایی که می‌توانست برایش تداعی‌کننده «یک فعالیت هیجان‌آلود» باشد، وحشت می‌کرد و به مانند دشمنی شیطانی تصورشان می‌کرد. هر چند زمانی که آنها به بیمارستان رسیدند، پسرشان مرتکب خودکشی شده بود و به همین دلیل به آنها اجازه داده نشد که او را ملا‌قات کنند. وقتی به خانه بازگشتند، همسر به تخت‌خوابش برگشت و بعد از صرف شام، مادر آلبوم عکس‌ها را مرور می‌کرد. نیمه‌های شب، همسر به اتاق نشیمن آمد و اعلا‌م کرد که او می‌خواسته پسرشان را به خانه برگرداند تا از او نگهداری و پرستاری کنند و در نیمه مکالمه تلفن زنگ زد. یک تلفن اشتباه; دختری می‌خواست با چارلی صحبت کند و بیشتر از یک بار این تلفن اشتباه ادامه داشت تا آن که مادر گوشی را برمی‌دارد و توضیح می‌دهد که شماره را اشتباه می‌گیرند. آنگاه هر دو می‌نشینند تا چای بخورند و در لحظه‌ای که همسر دارد برچسب روی بانکه‌های مربا را با مکث و تردید می‌خواند، تلفن دوباره زنگ می‌زند و در اینجاست که این داستان کوتاه به پایان می‌رسد.
زنگ تلفن مانند یک گسستگی در این داستانی که سرشار از خاموشی است، شنیده می‌شود. داستان به سه بخش مجزا تقسیم شده است: (شکست پسر در ادراک دنیای پیرامون خود، شکست خانواده در رسیدن به پسرشان و شماره تلفن اشتباه. همچنین پرندگان نیز می‌توانند به عنوان نمادی سنتی پیام‌آوری از جانب خداوند در نظر گرفته شوند.)
و از نظر روایی نیز داستان گفت‌وگویی را به شکل مستقیم بیان می‌کند که تنها در بخش پایانی داستان است که راوی گفتاری غیر مستقیم را برای روایت مکالمه میان پدر و مادر و یا بین خانواده و پرستار انتخاب می‌نماید. خاموشی در این داستان بارها و بارها با ادراک صداها به تصویر کشیده می‌شود. به همین دلیل است که وقتی آنها سوار مترو می‌شوند تا به بیمارستان بروند، کسی نمی‌تواند هیچ صدایی بشنود ولی تپش قلب خود را می‌شنوند و تکان خوردن و خش خش ورق‌های روزنامه‌ها.
و حتی زمانی که آنها سوار اتوبوس می‌شوند طوری که در ازدحام جمعیت به نظر می‌رسد که مچاله شده‌اند، پرچانگی بچه دبیرستانی‌هاست که شنیده می‌شود. در مسیر برگشت هم وقتی که ناراحت بودند، مادر بنا می‌کند به صاف کردن گلویش تا طنین صدایش را حفظ کند و آن دو حتی کلمه‌ای هم با هم ردوبدل نمی‌کنند. آنها به خانه بازگشتند و شام خوردند و در خاموشی، بیماری پسرشان ویژگی آشکار در مرکز فضای پرشکیب خانواده، شده بود. سپس ما به طور شگفت‌انگیزی آگاه می‌شویم که ماجرای هذیان‌‌های پسر در اختیار یک مقاله مفصل که در یک ماهنامه‌علمی به چاپ رسیده قرار گرفته است و به این نوع بیماری «مانیای راجعه» گفته می‌شود و توسط شخصی به نام «هرمان برنیک» نوشته شده است. او مدعی شده که; در موارد بسیار نادری بیمار تصور می‌کند که هر چیزی که در اطراف او اتفاق می‌افتد، اشاره‌ای است غیر مستقیم به شخصیت و موجودیت او و به همین دلیل است که او خود را از مردم واقعی جدا می‌کند زیرا فکر می‌کند آنها دارند برای او دسیسه و توطئه می‌کنند. در واقع او خودش را می‌بیند و نه کسی دیگر و از طرفی چون او  بسیار باهوش است، سرشت او بیانگر پدیده‌ای است چشمگیر و فرا روال واقعیت و این سرشت او را به هر کجا که بخواهد می‌برد. زمانی که ابرها در آسمان به این سو و آن سو می‌روند، بیانگر نشانه‌های آهستگی، به طور باورنکردنی، جز به جز حرکات آنها در اندیشه‌اش ثبت می‌شود و این اندیشه‌های مکتوم به هنگام غروب مانند آموزشی که به کودکان ناشنوا داده می‌شود، با حرکات انگشت‌ها و دست‌ها بروز می‌کند و در تاریکی درخت‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند. سنگریزه‌ها، لک‌ها یا سایه‌های آفتاب نمونه‌هایی هستند که به مانند پیام‌هایی در مسیر هراس‌انگیزی که او در آن است، ناچار است بایستد و به آنها گوش کند. هر چیزی رمزی است و از هر چیزی بن مایه‌ای برای او هست.
در شرح آن باید بگویم، هر چیزی که اطراف او هست و اتفاق می‌افتد، اشاره‌ای است مبهم به وجود و شخصیت او و هر چیزی رمزی است و از هر چیزی بن مایه‌ای است برای او. بیمار تصور می‌کند که در جهانی بسته زندگی می‌کند. جهانی بسته که او در مرکز و غایت آن قرار گرفته است، جهانی خویشتن‌کامانه و نارسیستیک. که به دلیل از دست دادن «من» او را در یک خود بزرگ‌بینی بزرگ از «من» اسیر کرده است. بیمار از پارانوریا رنج می‌برد و وقتی احساس برتری می‌کند، احساس خصومت و شرارت از آزار و اذیت‌های جهان که به او روا شده، در او بروز می‌یابد. جهانی که یادآور طبیعتی از شاعران رمانتیک انگلیسی است و فکر می‌کند که این جهان هر جا که او می‌رود جاسوسی‌اش را می‌کند و اعمال او را گزارش می‌کند. در واقع او هوش ارجاعی‌اش را از دست داده و به یک نشانه تنها رسیده است. به علا‌وه او مورد تفسیر قرار گرفته، قضاوت شده و به مانند یک بیمار در معرض مشاهدات دکتری قرار دارد. اما با این حال او سعی می‌کند که جهان را تفسیر کند و آن را در تموج اشیا رمزگشایی کند. او ناتوان شده، با این وجود در جست‌وجوی معناست زیرا معنا فاقد خویشتن‌داری و اطمینان خاطر از قانون است. ارتباط بین بیمار و واقعیت، دوپاره شده است و نمی‌تواند اشاره‌ای باشد از مدلول به دال یا به عبارتی درهم شکستگی پیوستگی «من» را با «جهان» شاهدیم. بیمار در جست‌وجوی خود برای معنا ناتوان شده زیرا او قادر به تشخیص نیست مگر آن که واقعیت را سرکوب کند. ناباکوف در اینجا به وضوح اطاعت از «قانون واقعیت» را رد می‌کند و بیان می‌کند که او محبوس در جهان بسته است و او ناتوان شده در آگاه شدن از این ورطه دهان گشوده معنا که هر بار با بازماندگانش دوباره زاده می‌شود; قانون دیگری و دیگر جهان. این همان چیزی است که دریدا درباره‌اش می‌نویسد: «آنچه من [از آن خودکردن پیش از این] می‌نامم حرکتی است مبهم که به موجب آن من به سوی معنا رهنمون می‌شوم و تلا‌ش من برای «از آن خود کردن» است. «از آن خود کردن» آگاهی و علا‌قه. چه من بپذیرم یا نه، علا‌قه از من دور می‌ماند و متعالی و دور از دسترس می‌شود و در غرابت دوری از من می‌ماند.
و اگر من توانستم کل معنارا «دوباره از آن خود کنم»، به طور کامل و بدون باقی‌مانده‌ای، آنگاه معنا وجود خواهد داشت ولی اگر من نخواهم که آن را «از آن خود کنم» معنایی نیز وجود نخواهد داشت.
به عبارت دیگر معنا کردن شکست ضروری است و این همان چیزی است که بیمار نمی‌تواند درک کند زیرا او درتصوراتش پیش می‌رود و قادر نیست بر گفتارش که از او دانش قانون و چیزهای دیگر را تقاضا می‌کند، استیلا‌ یابد. جنون، خاموشی است زیرا که از گفتار محروم است.
به علا‌وه در نامه‌ای که در ۱۷ مارس ۱۹۵۱ به آدرس «نیویورکر» توسط «ا.وایت ناباکوف» فرستاده شده بود، به داستان «نشانه‌ها و نمادها» اشاره می‌شود و داستان یک زوج یهودی و پسر بیمارشان را یادآور می‌شود و می‌گوید: «در بیشتر داستان‌هایی که من در آنها تفکر کرده‌ام (…) با اصلا‌ح و دوباره‌نویسی آنها می‌توانم داستان دومی‌(اصلی) را از دل (این داستان) درآورم، داستانی که در ورای آن جای داردو به صورت نیمه شفاف در سطح آن است.» بنابراین قراردادی برای یک داستان دیگر بسته شد که احتمالا‌‌ -البته این یک فرضیه است‌- به موجب آن ادبیات و جنون در برابر هم قرار می‌گیرند. ادبیات در مسیر مشابه با جنون می‌تواند باشد اما از جنون متفاوت است.در واقع ممکن است مقایسه ادبیات برای جنون همه ما را با مسئله‌ای روبه‌رو کند که اشاره کردیم‌: درک واقعیت و بازگشت به جهان خیالی‌ به همان میزانی که در مسئله معنا پرداختیم، خانمی‌که در داستان کوتاه با پسر نشان داده شده است، سعی می‌کند که جهان را تفسیر کند. مانند خوانندگان و یا منتقدان ادبی، آنها احتمالا‌ گاهی شواهدی در تفسیر حالت جنون به دست می‌آورند که به تجربه «دلیریوم» شباهت دارد وبا انحراف از مسیر مستقیم معنا مشخص می‌شود. نظیر آنچه که ما از ریشه‌شناسی کلمه «دلیریوم» می‌دانیم و از دو کلمه لا‌تین تشکیل شده است، “Lira” به معنای «خط» و پیشوند”de” که بر «خروج» دلا‌لت دارد.
داستان کوتاه در واقع روایتی است که در یک زمان به‌خصوص باز می‌شود. خواننده اطلا‌عاتی را گرفته که گاهی در متن، مکتوم مانده بود. برای مثال کسی احتمال دارد تعجب کند و یا نداند که از کجا یا چه کسی در پایان داستان، پشت تلفن است و به چه دلیل شماره، اشتباه گرفته می‌شود و آیا نمی‌تواند گزارشگر بیمارستانی باشد که مرگ پسر را اعلا‌م می‌کند؟ چرا که مرگ مایه شومش را در سراسر داستان به برکت جزئیات تکراری گسترده است، مادر لباس سیاه پوشیده بود. در راه برگشت به خانه، آنها با مرگ پرنده‌ای کوچک روبه‌رو می‌شوند که هنوز کاملا‌ پر در نیاورده بود و یادآور پسر است که ما در جریان آن قرار داده شده بودیم و این‌که او نیز برای پرواز تلا‌ش کرده بود مرتکب خودکشی شده است. نمادها که در تیتر اشاره شده بودند، در داستان نشانه‌هایی می‌شوند که خواننده آنها را رمزگشایی می‌کند. فعالیت ترجمان و تفسیر خواننده همانند تجربه جنون است که بنابر نظر دریدا، «پرمخاطره، ماجراجویی، شبانه و حزن‌انگیز» است. ادبیات رازش را نگاه می‌دارد.

ما هیچ‌گاه نخواهیم دانست که چه کسی در پایان داستان تلفن کرد و جنون معمایی‌اش را، این‌که پسر نمی‌تواند با افراد عاقل و عادی ارتباطی برقرار کند.بدین‌ترتیب داستان کوتاه در گذر زمانی اگرچه کوتاه به نظر می‌رسد، برای یک روز کوتاه در زندگی یک زوج، با انتظار و خاطراتی که برملا‌ می‌شود، بلند است. آنها در مترو به دلیل خرابی منتظر می‌مانند ودر بیمارستان برای پرستار منتظر می‌مانند. از طرفی آنها با آینده‌ای مبهم، تهدیدکننده و نامطمئن مواجه‌اند. همچنین زمانی خواننده از گذشته آگاه می‌شود که مادر آلبوم عکس را وارسی می‌کند ودر خاطرات غرق می‌شود خاطرات شخصی از روس، آلمان، آوارگی و مهاجرت و نیز خاطراتی که با مراحل تدریجی زندگی پسر از هم متمایز می‌شوند و هر عکس یک مرحله از تغییر و تکوین تدریجی بیماری را نشان می‌دهد. مثلا‌ زمانی که او یک بچه بود، با تعجبی فراتر از بیشتر بچه‌ها نگاه می‌کرد و در چهار سالگی، از حیوانات می‌ترسید. در شش سالگی او به شکل حیرت‌آوری پرندگان را با دست‌ها و پاهای انسانی نقاشی می‌کرد و از بی‌خوابی رنج می‌برد. پس از آن بود که او از فوبیا و ترس‌ها رنج می‌کشید. بنابراین بازتاب عکس‌ها مادر را به شگفتی می‌انداخت، اینکه چیزی در آنها بود که از پیش با خود نمایی علا‌یم، او را از بیماری پسرش آگاه می‌ساخت و آن دقیقا موبه‌مو همان‌طوری بود که پسرش به طور تدریجی در مراحل رشدی خود، نشان می داد. اگرچه زمانی برای آغاز بیماری وجود نداشت، حتی بیماری او نام‌گذاری و طبقه‌بندی هم نشده بود. یادآوری گذشته و تاریخ به خواننده این اجازه را می‌دهد که یک تجربه بسیار ذهنی را درک نماید.علا‌وه بر این راوی در به نمایش درآوردن هیجانات خانواده اصرار زیادی دارد. برخلا‌ف بی‌اعتنایی پسر که انزوا و پس روی‌اش آشکار است، مادر رنج می‌برد، آنجا که او سوار اتوبوس بود «او فشار زیاد و اشک‌هایش را احساس کرد.» و شب هنگام به امواج بی‌پایان دردی فکر می‌کرد که او و همسرش باید به دلیلی یا به خاطر چیزی دیگر، رنج بکشند. درد بی‌پایان از طرف خداوند بزرگی که پسرش را با شیوه‌ای باور نکردنی آزار می‌داد، از میزان مهربانی‌های بی‌حد و حصرش که جهان را دربرگرفته بود و از سرنوشت این مهربانی که این‌چنین با در هم شکستن (تلف کردن) عزیز آنها به جنون تغییر شکل می‌یافت (…) بله، ادبیات قادر به مکاشفه عمق هیجانی بیماری است.
با وجودی‌که والدین نتوانسته بودند بیماری پسرشان را تشخیص دهند، آنها فکر کرده بودند که ترس‌های او به مانند «غیرعادی بودن بچه‌های باهوش و با استعدادی است که شگفت‌انگیزند» ناباکوف در یک سخنرانی‌که در دانشگاه استانفورد در سال ۱۹۴۱ ارائه کرد، به شدت با این چنین همخوانی کلیشه‌ای از جنون به‌عنوان فرمی‌از نبوغ‌ به‌عنوان مثال در نیچه، ون گوک و آرتود و … مخالفت می‌کند و می‌گوید: “نبوغ سلا‌مت عظیم عقلی و روانی است. اگرچه او قبول دارد که احتمالا‌ الهام، تجربه‌ای است مشابه با جنون ولی بنا به گفته او، هنرمند به خلق جهانی نو نایل می‌شود، اگرچه دیوانه می‌تواند آن را تجزیه کند.” فیلسوف فرانسوی «دلوز» نیز معتقد است، ادبیات تندرستی بخش است و کسی واقعا نمی‌تواند با روان رنجوری‌اش بنویسد.
بنا به گفته او، نویسنده بیشتر یک پزشک است تا یک بیمار، دکتر خودش و جهان پیرامونش است. اگرچه دلوز ادامه می‌دهد: نویسنده از میان خطوطی که می‌آفریند، زبان را به انجام می‌رساند واین او را به زبان می‌رساند … اما وقتی هذیانی شد، دیگر یک مسئله بالینی است، کلمه‌ها به هیچ می‌رسند، از آنها هیچ چیزی دیده نمی‌شود یا شنیده نمی‌شود مگر شب و جنون که چیزی را به وجود نمی‌آورد، از نظر فوکو، جنون «فقدان کار است»

در این داستان کوتاه چیزی روی نمی‌دهد به جز تلا‌ش‌های نبوغ‌آمیز خودکشی پسر والدینی که بر‌عکس او تصمیم می‌گیرند و انتخاب می‌کنند: «آنها کادوی تولد پسرشان را انتخاب کرده‌اند، آنها تصمیم گرفته‌اند که پسرشان را به خانه برگردانند. » اما پسر بی‌توجه و خاموش است. گفتن هیچی در اینجا مناسب است. او هیچ کاری نمی‌کند. فضای شبانه و شب جنون با بازی یکریز بین روشنایی و تاریکی وحشت‌آور و عظیم، به نمایش درآورده می‌شود.اگر دلیریوم بیمارگونه به شب مربوط است و اگر شب مشابه نزدیکی مرگ است، بنابراین دیوانگی آرزویی است برای زندگی. به‌همین دلیل وقتی مادر به رهگذری نگاه می‌کند که بر شانه یک پیرزن گریه می‌کند، او هم در واقع با آن رهگذر احساس همدردی می‌کند.
به ما گفته می‌شود، اساسا شوک معجزه‌آسا وارد شده بود. شوک معجزه‌آسا در کار ناباکوف مشابه تلا‌لو آگاهی، زیبایی جادویی و سحرانگیز جهان و زندگی است. بنابراین اگرچه بیمار می‌گوید که آرزویی ندارد، والدین او هنوز به بهبودی‌اش امیدوارند تا به این طریق دست‌آویزی برای ناباکوف در میل به زندگی باشند.
همچنین جنون، زندانی است نمادین. زیرا که ما می‌دانیم، پسر می‌خواست در جهان خود سوراخی بکند و از آن بگریزد «بنابراین ادبیات از جنون متفاوت است» زیرا بنا به نظر دریدا، ادبیات بر حقیقت دلا‌لت دارد و قادر است هر چیز پنهانی را آشکار نماید و و برعکس آن در جنون ، زبان فرو خورده و سرکوب شده است و به گونه ای منتظر  رها شدن است. بنابراین باید کسی سعی کند با جنون گفت‌وگو کند، به آن نزدیک شود و در عین حال به جهت توانا بودن در زندگی از آن دور شود. نویسندگان این را خوب می‌دانند. به‌عنوان مثال وقتی «جیمز جویس» از «اودیس» صحبت می‌کند و در هر حادثه از این کتاب آنقدر بی‌پروا است که تنها لا‌یه بسیار نازکی او را از جنون جدا می‌سازد.

کسی ممکن است به جنون گرایش داشته باشد. اما باید قادر به حفظ فاصله شخصی‌اش  با جنون باشد. و این همان چیزی است که دریدا درباره آن توضیح می‌دهد و می‌نویسد: «… و اما این رهایی مسخ‌کننده و تحریف‌آمیز گفتار ممکن است و می‌تواند تنها در گستره‌ای که خودش را با عزمی‌راسخ و هشیارانه حفظ می‌کند، ادامه داشته باشد و‌ بزرگ‌ترین همجواری و قرابت ممکن برای سوء ‌استفاده در به کارگیری از گفتار باشد.‌ همین بس که درباره مسخ‌کنندگی بگوییم، گفت‌وگو با خودش به‌عنوان مسخی تقلیل‌ناپذیراست و این کافی است که بگوییم زندگی. و زندگی یعنی گفتار. بنابراین زندگی حرکت به دور از خاموشی مرگ است.»

منبع: این مقاله ابتدا در مجله The french review symaps,  توسط نویسنده به چاپ رسید و سپس در سایت psyart و با اجازه پرفسور «ژاکلین همریت» توسط محمود امیری‌نیا در روزنامه حیات نو، سایت ماندگار، هوای تازه و کتاب «روانشناسی هنر و ادبیات» به رشته تحریر درآمد.

The silence of madness in Nabokov’s ‘Signs and Symbols’ », traduit de l’anglais en persan par Mahmood Amirinia. Hayate no. www.hayateno.org n°۱۰۳۱ (۲۰۰۶/۱۱/۰۲)

http://cecille.recherche.univ-lille3.fr/auteur/hamrit-jacqueline

بازنشر و باتاب این مقاله در ایران: 

رونامه حیات نو ، خاموشی جنون در نشانه ها و نمادها ، ۱۳۸۲

نویسنده: سایت آموزش هوش هیجانی EQ Learning

Mahmood Amirinia . مدرس و مولف مستقل هوش هیجانی . Instructor and Freelance researcher on Emotional Intelligence